غم آن نيست كه در سفره كمى نان دارم
به صميميت دستان تو ايمان دارم
سال ها،سال،دلم شاهد يك موج نبود
اينك از بركت چشمان تو طوفان دارم
چشم تو چشمه ى آرامش روحانى من
گرچه در سينه دلي سخت پريشان دارم
تو اگر باشى،سرشار بهارم همه عمر
چه غم از فتنه ى پاييز و زمستان دارم
كفش ها راوى وامانده ى بن بست منند
آه...زجري كه من از بهت خيابان دارم
نعره ها،حنجره ها،زل زدن پنجره ها
خاطراتي چه از اين دست فراوان دارم
دوست،اي دوست! مرا شب- همه شب-دست بگير
بس كه فانوس غزل هاي درخشان دارم
+ نوشته شده در ساعت   توسط Baran
|
توان گفتن آن راز جاودانی نیست!
تصوری هم از آن باغ ارغوانی نیست
پُر از هراس و امیدم که هیچ حادثه ای
شبیه آمدن عشق ناگهانی نیست
ز دست عشق به غیر خیر بر نمی
آید
و گر نه پاسخ دشنام مهربانی نیست!
درختها به من آموختند ، فاصله ای
میان عشق زمینی و آسمانی نیست
به روی آینه ی پر غبار من بنویس:
بدون عشق جهان جای زندگانی نیست
+ نوشته شده در ساعت   توسط Baran
|
درك تنهايي و دلتنگي ام
يك دنيا صبر مي خواست و مهر
و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي
اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
با همه وجود و با دستان خاليم
به خاطر خواهم داشت ...
آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته
در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده
اما ديدگان اين هميشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را برايم به ضيافت بخوان
تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق
تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد
به خاطر خواهم داشت..
+ نوشته شده در ساعت   توسط Baran
|
♥ خداوندا....
دلهایی
را که من شکسته ام
تو
شادمان گردان.......
و
مرا ببخش....
و
معجزه کن تا
دلهایشان
نیز مرا ببخشاید...
+ نوشته شده در ساعت   توسط Baran
|
هیچ آدمی شبیه به حوا نمی شود
یوسف عزیز هست زلیخا نمی شود
هر دفعه
خواستیم فراموش هم شویم
با این گمان که می شود اما نمی شود
وقتی دروغ ِ
عشق بزرگ است مثل تو
نه از زبان من نه تو حاشا نمی شود
دیروزهای مانده
رها را که مرده اند
امروز جان ببخش که فردا نمی شود
دیوانگی خوش است ولی
دسترنج آن
چیزی برای روز مبادا نمی شود
زن باش حس مرد شدن در وجود من
جز با جنون شخص تو ارضا نمی شود
+ نوشته شده در ساعت   توسط Baran
|